هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
346
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
نگفت كه براى چه ، اقدام به اين كار كرده است ولى بيشتر مردم مىدانستند كه او در صدد است عمر بن الخطاب را به جانشينى خود برگزيند ، پس از پايان گرفتن سخنرانى خود ، فرمانى به عمر نوشت و به وى گفت : اين فرمان را بگير و به سوى مردم شو و آنان را از متن آن آگاه ساز . مردم گفتند . شنيديم و اطاعت مىكنيم و مردى به وى گفت اى ابو حفص ( عمر ) محتوى نوشته چيست ؟ گفت نمىدانم ولى من پيش از همه ، آن را به كار مىگيرم . آن مرد به او گفت : ولى من مىدانم كه در آن چه آمده است تو در سال پيش او را كانديدا كردى و او امسال ترا كانديدا كرد . نكتهگوييها و گفتگو ميان مسلمانان در اين زمينه ، بالا گرفت و سر و صداى بيشتر مردم نسبت به تصميم ابو بكر ، در آمد و او را متهم كردند كه خلافت را پس از خود به عمر بن الخطاب و بعد از او به ابو عبيدة بن - الجراح سپرده است و برخى مسلمانان نسبت به خشونت و تندخويى عمر بن الخطاب ، از وى انتقاد كردند ، طلحة ، تحرك و جنب و جوشى بيش از همه داشت زيرا اميدوار بود پس از ابو بكر ، خلافت به او رسد لذا به سراغ او كه از درد به خود مىپيچيد رفت و از او شكوه كرد ولى ابو بكر در برابرش ايستاد و تحقيرش كرد و از خانه بيرونش ساخت و كمترين اميدى برايش باقى نگذارد بنابراين تسليم شد و همچون ديگر مردم ، تن داد . ولى حضرت على ( ع ) - آنچنان كه گفتيم - از جريان آگاه بود و مىدانست كه مخالفت به جايى نمىرسد و تنها ، به پيچيدگى بيشتر امور ، منجر مىشود و اين - مخالفتخوانى ، كه امروز به دليل چيره شدن بر مرتدين و لشكركشيهاى خود به آن سوى درياها با تمام قدرت خود و چشيدن طعم پيروزيهاى پياپى قدرتمندتر از ديروز شده بودند ، مسلما ، هراسى به خود راه نمىدهند ديگر منطقى نبود حقى را كه در آن روز بنا به مصلحت اسلام از آن صرفنظر كرده بود امروز دوباره بدان متوسل شود . او بيست سال بعد و هنگامى كه خود خليفهء مسلمانان گرديد آنچه كه امروز در دل داشت به زبان آورد . او طى خطبهاى كه به شقشقيه معروف است در هنگامى كه خلافتش در گيرودار حوادث و جنجالها و طوفانهايى از هر سوى بود فرمود : هان ، به خدا سوگند كه ابو بكر ، جامهء خلافت را ناروا بر تن خود بياراست در حالى كه به خوبى مىدانست شايستگى من به اين پايگاه ، همچون بايستگى ميله است براى سنگ آسيا . مرتبتم بس ارجمند است كه سيل فضل از آن فروريزد و مرغ بلند پرواز نتواند به سويش خيزد ناگزير چشم بر هم گذاشتم و سر را زير انداختم به انديشه فرو رفتم و گوهر خرد را در سراچهء ذهن سفتم . دو دل بودم كه چه كنم ؟ آيا با دست تنها و بىيار